دیدند کفش ندارم برایم پاپوش دوختند.
دیدند سرما میخورم سرم کلاه گذاشتند
و چون برایم تنگ بود کلاهگشادتری و دیدند هوا گرم شد،
پس کلاهم را برداشتند و چون دیدند لباسم کهنه و پاره است
به من وصله چسباندند و چون از رفتارم فهمیدند که سواد ندارم
محبت کردند و حسابم را رسیدند.
خواستم در این وبلاگ مهربان کلمه کده خانه بسازم،
نانم را آجر کردند گفتند کلبه بساز . . .
روزگار جالبی است،مرغمان تخم نمی گذارد
ولی هر روز گاومان میزاید!
دل نوشته های مرد تنهای الشتری ...ما را در سایت دل نوشته های مرد تنهای الشتری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 53