خواب های من آنقدر زیاد است که در آنها زندگی می کنم گویی زندگی همین خواب هاست و مرگ در این لحظه های تلخ بیداری است .همیشه خواب می بینم به خانه اش می روم و او هنوز زنده است .گویی هرگز نمرده خودش هم می گوید نمرده همیشه از او می پرسم تا حالا کجا بودی که من فکر می کردم مرده ای؟ یکبار گفت رفته بودم زیارت یکبار گفت در خانه بودم و عمدا در را به روی کسی باز نکردم هر بار چیزی می گوید .دیشب گفت یک سال گذشته را در اتاقی حبس بودم و فقط از سوراخی به بیرون نگاه می کردم و من خوشحالم که نمرده بود و به هر حال به خانه اش برگشته و در آن خانه همیشه دلگیرش آشپزی می کند .شست و روب می کند و با وسایلش ور می رود .گاهی به من تعارف می کند که بمان و گاهی می گوید زود برو پیش خانواده ات .دیشب انگار مهمان داشت باز داشت آشپزی می کرد به من گفت مهمان دارم توهم بمان اما من گفتم باید بروم .همین که باز زنده بود کافی بود .صورتش زیبا تر از همیشه و چاق بود . بیدار می شوم افسوس او مرده ........او مرده ...............ودر خواب به من دروغ می گوید او زنده نیست دیگر نیست دل نوشته های مرد تنهای الشتری ...
ما را در سایت دل نوشته های مرد تنهای الشتری دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 44
تاريخ: پنجشنبه
25 شهريور
1395 ساعت: 4:41